تبلیغات
آوازه خوان عشق

آوازه خوان عشق

بی دل - هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه) :[غزل , ]

شكفتی چون گل و پژمرده ای از من
 خزانم دیدی و آزردی از من
 به آوردی ، وگرنه با چنین ناز
 اگر دل داشتم می بردی از من

 

نوشته شده در چهارشنبه 23 شهریور 1384 و 01:09 ق.ظ توسط ساسان

ویرایش شده در - و -



قاصدك - مهدی اخوان ثالث :[شعر نو , ]

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از كجا وز كه خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا كه بود چشمی و گوشی با كس
 برو آنجا كه تو را منتظرند
 قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 كه دروغی تو ، دروغ
 كه فریبی تو. ، فریب
 قاصدك 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی آیا رفتی با باد ؟
با توام ، آی! كجا رفتی ؟ آی
راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردك شرری هست هنوز ؟
 قاصدك
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند

نوشته شده در سه شنبه 22 شهریور 1384 و 01:09 ق.ظ توسط ساسان

ویرایش شده در - و -



و اما عشق :[گذر در ادبیات , ]

عشق یک جور جوشش کور است و پیوندی از سر نابینائی ، اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن وزلال . عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هرجا که یک روح ارتفاع دارددوست داشتن نیز همگام با آن اوج میابد
عشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ های تقریبا مشابهی متجلی میشود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است ، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه خاص خویش دارد و از روح رنگ میگیرد و چون روح ها برخلاف غریزه ها هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعمی و عطری ویژه خویش دارد ، می توان گفت که به شماره هر روحی ، دوست داشتنی هست
عشق با شناسنامه بی ارطبات نیست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر میگذارد ، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست
عشق در هر رنگی و سطحی ، با زیبائی محسوس ، در نهان یا آشکار ، رابطه دارد . چنانکه " شوپنهاور" میگوید : (( شما بیست سال بر سن معشوقتان بیفزائید ، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه کنید ))!
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبائی های روح که زیبائی های محسوس را به گونه ای دیگر میبیند . عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت
عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است ، اگر دوری به طول بینجامد ضعیف میشود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال میکشد .و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و (( دیدار و پرهیز )) ، زنده و نیرومند میماند . اما دوست داشتن با این حالت نا آشناست . دنیایش دنیای دیگریست
عشق جوششی یکجانبه است ، به معشوق نمی اندیشد که کیست ، یک خود جوشی ذاتی است ، و از این رو همیشه اشتباه میکند . در انتخاب به سختی میلغزد و یا همواره یکجانبه میماند و گاه میان دو بیگانه ناهماهنگ ، عشقی جرقه میزند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمیبینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنائی آن چهره یکدیگر را میتوانند دید و در اینجاست که گاه پس از جرقه زدن عشقعاشق و معشوق که در چهره هم مینگرند ، احساس میکنند هم را نمیشناسند و بیگانگی و نا آشنائی پس از عشق – که درد کوچکی نیست – فراوان است
اما دوست داشتن در روشنائی ریشه میبندد و در زیر نور سبز میشود و رشد میکند و از این روست که همواره پس از آشنائی پدید میاید . و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنائی را در سیما و نگاه یکدیگر میخوانند ، و پس از ((آشنا شدن)) است که ((خودمانی)) میشوند - دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت به قدری ظریف و فرار است که به سادگی از زیر دست احساس و فهم میگریزد - و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و کلام یکدیگر احساس میشود و از این منزل است که ناگهان ، خود بخود ، دو همسفر به چشم میبینند که به پهندشت بیکرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی (( ایمان)) در برابرشان باز میشود و نسیمی نرم و لطیف - همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن ، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا به لرزه در میاورد – هر لحظه پیام الهان های تازه آسمانهای دیگر و سرزمین های دیگر و عطر گلهای مرموز وجانبخش بوستانهای دیگر را به همراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روی ایندو میزند
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی ((فهمیدن)) و ((اندیشیدن)) نیست . اما دوست داشتن در اوج معراجش از سرحد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین میکند و با خود به قله بلند اشراق میبرد
عشق زیبائی های دلخواه را در معشوق میافریند و دوست داشتن زیبائی های دلخواه را در دوست میبیند و میابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینائی را میگیرد و دوست داشتن میدهد
عشق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان
عشق همواره با اشک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر
از عشق هرچه بیشتر میشنویم سیرابتر میشویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر ، تشنه تر
عشق هرچه دیرتر میپاید کهنه تر میشود و دوست داشتن نو تر
عشق نیروئیست در عاشق ، که او را به معشوق میکشاند ؛ دوست داشتن جاذبه ایست در دوست ، که دوست را به دوست میبرد . عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
عشق معشوق را مجهول و گمنام میخواهد تا در انحصار او بماند ، زیرا عشق جلوه ای از خود خواهی یا روح تاجرانه یا جانورانه آدمیست ، و چون خود به بدی خود آگاه است ، آنرا در دیگری که میبیند ؛ از او بیزار میشود و کینه برمیگیرد . اما دوست داشتن ، دوست را محبوب و عزیز میخواهد و میخواهد که همه دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند . که دوست داشتن جلوه ای از روح خدائی و فطرت اهورائی آدمیست و چون خود به قداست ماورائی خود بیناست ، آنرا در دیگری که میبیند ، دیگری را نیز دوست میدارد و با خود آشنا و خویشاوند میابد
در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است که (( هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند )) که حصد شاخصه عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه خویش میبیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش برباید و اگر ربود ، با هردو دشمنی میورزد و معشوق نیز منفور میگردد و دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است ، یک ابدیت بی مرز است ، از جنس این عالم نیست
عشق ریسمان طبیعی است و سرکشان را به بند خویش در میاورد تا آنچه آنان ، بخود از طبیعت گرفته اند بدو باز پس دهند و آنچه را مرگ میستاند ، به حیله عشق ، بر جای نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است و دوست داشتن عشقی است که انسان ، دور از چشم طبیعت ، خود میافریند ، خود بدان میرسد ، خود آنرا ((انتخاب)) میکند . عشق اسارت در دام غریزه است و دوست داشتن آزادی از جبر مزاج . عشق مامور تن است و دوست داشتن پیغمبر روح . عشق یک (( اغفال )) بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد و به روزمرگی – که طبیعت سخت آنرا دوست میدارد – سر گرم شود و دوست داشتن زاده وحشت از غربت است و خود آگاهی ترس آور آدمی در این بیگانه بازار زشت و بیهوده .عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن . عشق غذاخوردن یک حریص گرسنه است و دوست داشتن (( همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن )) است.

و همه اینها تعریف عشق زمینی بود... نه؟

نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور 1384 و 02:09 ق.ظ توسط ساسان

ویرایش شده در - و -



زمستان - مهدی اخوان ثالث :[شعر نو , ]

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
كسی سر بر نیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
كه ره تاریك و لغزان است
وگر دست محبت سوی كسی یازی
 به اكراه آورد دست از بغل بیرون
 كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریك
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس كاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیك ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چركین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را كنار جام بگذارم
چه می گویی كه بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یكسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسكلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

نوشته شده در دوشنبه 21 شهریور 1384 و 01:09 ق.ظ توسط ساسان

ویرایش شده در - و -



دیدار - سیاوش کسرائی :[شعر نو , ]

شب تیره می نماید اگر باز باك نیست
 خورشید باده دارم و ساقی است یار من
 با غم بگو كه یك تنه مرد تو بوده ام
اكنون بترس از صف دشمن شكار من
امشب درون باغچه من گلی شكفت
 امشب به بام خانه من اختری دمید
 چنگی گشوده شد به نوا پرده ای نواخت
 آمد در این غبار سیه روزنی پدید
لغزید سایه از بر دیوار و نرم نرم
 پیچید پر كرشمه و تالب و توان گرفت
رویای سرد خفته من با بهار گل
 آتش درون سینه اش افتاد و جان گرفت
آشفته طرح پیكر او حد و رنگ یافت
 در روشنای دیده امیدوار من
بیرون شد از سیاهی و بگذاشت گام را
 در آٍتان زندگی من نگار من
 بی پرده دیدم عاقبت آن پای درگریز
 آن ناشناس رهزن خواب شبانه را
 لب بسته واگشوده به من نغمه نگاه
 دیدم كه می شناخته ام آن ترانه را
 پرسان او به هر طرف و راه از او تهی
 جویان او به هر در و خالی از او نگاه
 پویان بسی به هرزه شدم تا كران گرفت
 این را مه گرفته و دل تنگ سال و ماه
 سیمای گونه گونه گرفت و هزار نفش
ماه به موج غوطه وری بود و تاب داشت
می جستمش نبود و چو در می شتافتم
 او نیز بی قرار به راهم شتاب داشت
 آخر ز دشت بخت گرفتم نصیب خویش
 گر تاخت بی لگام به هر سو سمند من
یك دم مرا به كام دل خود رها كنید
آهووشی دویده درون كمند من
اینك كنار پنجره جان دمیده است
 چون شاخ گل شكفته ز لبخند آفتاب
 امید آن كه ساقه اندام ترد او
 سرسبزی آورد ز بهارش در این خراب

نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور 1384 و 02:09 ق.ظ توسط ساسان

ویرایش شده در - و -



ققنوس - سیاوش کسرایی :[شعر نو , ]

ققنوس پیر چون قفسی نغمه و نوا
دلتنگ و پرملال
 خاموش آنچنان كه گمان می برند لال
پروازمی كند
 این مرغ دیرسال
انبوه عزیزترین دره یادها
 اینك
 سرگشته ای است در نفس سرد بادها
نه شعله ای كه بال در آن شستشو دهد
 نه آتشی كه در دل گلخانه ها ی آن
تن را همه بسوزد و آینده پرورد
 ققنوس در به در
خاكستری است سرد كه در باد می پرد
با بالهای خسته
بس راه بیكران كه می سپرد او
بر هر اجاق رفته ز نا و نفس به راه
 می نگرد او
 باشد كه شعله ای به شعله دیگر گره زند
آتش به پا كند
 آنگاه یكسره تن را
 در آن رها كند
پرواز آورد ز سكون پرواز
آواز آورد ز سكوت آواز
 افسوس
 گویی درین دیار دیگر شعله خفته است
یا نابه كار دستی بساط آتش را
از پیش چشم و عرصه این مرغ رفته است
 در سرد سیر می گذارند
در زمهریر غم
 می لرزد او به تن
 در پیچ و تاب درد پر و بال می زند
 خواهد به پنجه ها كه جان بدراند
 او بار دارد آخر
اما
زایش نمی تواند
ققنوس
زنهارت از گدای آتش
 سر كن به صبر تلخ و ستوه سترونی
یا شعله هم ز سینه سوزان برون بكش
زان پیشتر كه سوختن تن بشایدت
تا زادگان آتش
 ‌آزادخو شوند
ققنوسهای شعله ور راهجو شوند
 در پرده های دود ببین ققنوس
با مادرت چه كردند
با او چه می كنند
 مرغ هزار نغمه پرآوازه جهان
وینك
یك زنده مرده جانك دست آموز
 تنهای سرگردان
 در گمگمای بیشه مهتاب روفته
ققنوس
زندان یادها
با آتش نهفته جان درگیر
 وز دوردست شب
 هوهوی جغدها و هم همه برگ و بادها

نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور 1384 و 01:09 ق.ظ توسط ساسان

ویرایش شده در - و -



كجاست سرخی فریادهای بابك خرم - خسرو گلسرخی :[غزل , ]

زمانه حادثه رویید با نشانه ی دیگر
چنین زمانه چه سخت است در زمانه ی دیگر
هزار خنجر كاری به انحنای دلم آه
مخوان ، ترانه مخوان ، باش تا ترانه ی دیگر
بهانه بود مرا شركت قیام گذشته
عطش ، عطش تو بمان گرم ، تا بهانه ی دیگر
همیشه قلب مرا زخم ، زخم كهنه ی كاری
همیشه دست ترا تیغ ،‌ تیغ فاتحانه ی دیگر
سكوت در دل این آشیانه ی ممتد وای
كجاست منزل امنی ، كجاست خانه ی دیگر
خروش و جوشش دریاچه در كرانه ی من بین
 این ترانه نبوده است در كرانه ی دیگر
جوانه سبز نبوده است در گذشته ی این باغ
بمان تو سبزی این باغ ، تا جوانه ی دیگر
زمانه حادثه خوش آمدی ، سلام بر رویت
كه شب نشسته به خنجر در آستانه ی دیگر
به جان دوست از این تازیانه ی دیگر
 كجاست سرخی فریادهای بابك خرم
كجاست كاوه ی آزاده ی زمانه ی دیگر ؟


نوشته شده در شنبه 19 شهریور 1384 و 01:09 ق.ظ توسط ساسان

ویرایش شده در - و -



هم غصه - ایرج جنتی عطایی :[شعر نو , ]

 بیا لب واكنیم هم غصه ی من
 بیا بیدار كنیم خوابیده ها رو
 بیا آشتی بدیم با قصه هامون
 تمام دستای از هم جدا رو
بیا گلخونه كن ویرونه ها رو
 كه قمری جای زاغا رو بگیره
 نمی خوام گلدون مادربزرگم
رو طاقچه از بوی غربت بمیره
 قفلای خونی صندوقچه ی ما
 هزارون ساله گم كرده كلیده
بیا با قلبامون رستم بسازیم
 كه اون كه دشمنه ، دیو سفیده
 بیا قفل و كلید رو مهربون كن
 كه سخته سوت و كور خونه هامون
 بیا با دستای هم پل ببندیم
 كه رد شه قاصد از رودخونه هامون
 اگه شب مثل زندون تنگ و تاره
كلید صبحمون تو دستای ماست
 اگه امشب ، شب مرگ ستاره ست
چراغ راهمون خورشید فرداست


 

 

نوشته شده در جمعه 18 شهریور 1384 و 02:09 ق.ظ توسط ساسان

ویرایش شده در - و -



هزاردستان - سیاوش کسرائی :[شعر نو , ]

نه
 جار نزنید
 درها را باز كنید
 پنجه ها را فراختر بگشایید
كوچه بدهید
 كوچه بدهید
اوست كه می آید
من با هزار نشان می شناسمش
مادربزرگ گفت
خروسخوان می آید
 می دانم
 هم اوست كه می آید
 نه پری بر كلاه
 نه پیرایه ای بر تن
 این یل
پهلوان ماست
نامش !؟
هرچه بنامیدش
چیزی با صفت كار مداوم
از دستانش می شناسمش
هزاردستان است
ببینید
چه خوب راهش را می گشاید
چه استوار
گام برمیدارد
بله خیلی ها می شناسندش
بوسه ها
گل و گلاب
و چراغانی برای اوست
 دور بوده اما
 دیر نكرده
 خشن است اما روراست
نه نترسید نه
 هیچكس را
یارای گستاخی با او
 نیست
 پیغامش را می آورد
 جواب همه را می دهد
 و كارش را
 تمام و كمال می كند
 پس
راه را باز كنید كوچه بدهید
و آماده باشید
این اوست كه می رسد

 

نوشته شده در جمعه 18 شهریور 1384 و 01:09 ق.ظ توسط ساسان

ویرایش شده در - و -



بیم سیمرغ - نادرنادرپور :[شعر نو , ]

سیمرغ قله های كبودم كه آفتاب
هر بامداد ، بوسه نشاند به بال من
 سر پیش من به خاك نهد كوهسار پیر
 وز آسمان فرو نیاید خیال من
چون چتر بال ها بگشایم فراز كوه
 گویی درختی از دل سنگ آورم برون
 در سینه ی پرنده ی رنگین كوهسار
منقار تیز خویش فرو كنم به خون
در آسمان پاك ، نبیند كسی مرا
 جز ریزتر ز خال سپید ستاره ای
 آن گونه می پرم كه به چشم ستاره ها
گویی ز كوه می گسلد سنگپاره ای
مغرورتر ز فله ی در ابر خفته ام
 از پشت من نمی گذرد سیل بادها
نقش خجسته ایست به چشمان آسمان
 سیمای من در آینه ی بامدادها
چون از فراز كوه نظر می كنم به خاك
 بال از هراس من نگشاید پرنده ای
 اشك آورم به چشم تماشاگر حسود
تا شور كینه را ننشاند به خنده ا ی
اما درون سینه ی من بیم خفته ایست
كز اوج قله های غرور آردم به زیر
یك روز ، روح كوه كه دلبسته ی من است
فریاد می زند كه : مرو !‌ تیر ، تیر ، تیر

 

نوشته شده در پنجشنبه 17 شهریور 1384 و 01:09 ق.ظ توسط ساسان

ویرایش شده در - و -



نظر بدید :[داستان , ]

سلام به همه به همه ی دوستان وعزیزان که از وبلاگ میخانه دیدن میکنند.

شما نمیدونید که من چقدر به یه نفر دل بستم که حتی نمیتونم موقعی که میگه دوسم نداشته باش از عشقم بگذرم. باخودم وخدا عهد بستم که تا آخر عمر اگه نتونستم با اون باشم تنها زندگی کنم.اون فکر میکنه که این حرفا همش بچه گونه است و من واسه خودم این حرفا رو میزنم شما بگید من چیکار کنم که دلشو به دست بیارم.

نظر شما چیه؟

نوشته شده در پنجشنبه 17 شهریور 1384 و 01:09 ق.ظ توسط ساسان

ویرایش شده در - و -



از احوال دارنده وبلاگ :[شعر نو , ]

عزیزان احوال اصلا به کامم نیست و کسی را که دوست میدارم دلم را شکسته است شما بگویید که چه کنم که او را به پای میز مذاکره برگردانم؟

تو رو خدا بگید

با تشکر ساسان

نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور 1384 و 01:09 ق.ظ توسط ساسان

ویرایش شده در پنجشنبه 17 شهریور 1384 و 01:09 ق.ظ



غم پرست - هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه) :[شعر نو , ]

تو می روی و دل ز دست می رود
 مرو كه با تو هر چه هست می رود
 دلی شكستی و به هفت آسمان
 هنوز بانگ این شكست می رود
 كجا توان گریخت زین بلای عشق
 كه بر سر من از الست می رود
نمی خورد غم خمار عاشقان
 كه جام ما شكست و مست می رود
 از آن فراز و این فرود غم مخور
 زمانه بر بلند و پست می رود
 بیا كه جان سایه بی غمت مباد
 وگرنه جان غم پرست می رود
 شب غم تو نیز بگذرد ولی
 درین میان دلی ز دست می رود

نوشته شده در سه شنبه 15 شهریور 1384 و 01:09 ق.ظ توسط ساسان

ویرایش شده در - و -



صدایم كن - ایرج جنتی عطایی :[شعر نو , ]

صدایم كن
 ای صدای تو شیشه ی شب را سنگ ویرانی
 صدایم كن
 ای صدای تو پرده ی شب را چنگ ویرانی
 خوشا با صدای تو از خود گذشتن
 صدایم كن
 صدای تو خنجر
 صدای تو سنگر
 از این دام وحشت رهایم كن
 بخوان آواز همیشه سبز رها شدن از شب بسته
 كه تا شكوفد گل های سرخ ترانه بر هر لب بسته
 به جشن طلوع گل و نور و گندم
 صدایم كن
 در این فصل گلگون
 در این باغ پرپر
 برای شكفتن رهایم كن
 ببین شب خون
 به شهر گلگون
 چگونه دشنه می بارد
 بخواند تا بخوانم
 سرود شكفتن
 كه شام خون ، سحر دارد
صدایم كن
 ای صدای تو بانگ بیداری در دیار ما
 صدایم كن
 ای صدای تو شعر سرخ خشم تبار ما
 خوشا با صدای تو از خود گذشتن
 صدایم كن
 صدایم كن

نوشته شده در سه شنبه 15 شهریور 1384 و 01:09 ق.ظ توسط ساسان

ویرایش شده در - و -



تا آفتابی دیگر - خسرو گلسرخی :[شعر نو , ]

رهروان خسته را احساس خواهم داد
 ماه های دیگری در آسمان كهنه خواهم كاشت
 نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت
 لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد
چشم ها را باز خواهم كرد
خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد
دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند
نغمه ها را در زبان چشم خواهم كاشت
گوش ها را باز خواهم كرد
آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم كاشت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سوی خورشیدی دگر پرواز خواهم كرد

نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور 1384 و 01:09 ق.ظ توسط ساسان

ویرایش شده در - و -



چشمه عشق - حمید مصدق :[شعر نو , ]

زان لحظه كه دیده بر رخت واكردم
دل دادم و شعر عشق انشا كردم
نی نی غلطم كجا سرودم شعری
تو شعر سرودی و من امضا كردم
خوب یا بد تو مرا ساخته ای
تو مرا صیقلی كرده و پرداخته ای

نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور 1384 و 01:09 ق.ظ توسط ساسان

ویرایش شده در - و -



پویندگان - سیاوش کسرائی :[شعر نو , ]

آنان به مرگ وام ندارند
آنان كه زندگی را لاجرعه سر كشیدند
آنان كه ترس را
 تا پشت مرزهای زمان راندند
آنان به مرگ وام ندارند
 آنان فراز بام تهور
افراشتند نام
آنان
 تا آخرین گلوله جنگیدند
 آنان با آخرین گلوله خود مردند
 آری به مرگ وام ندارند
 آنان
عشاق عصر ما
 پویندگان راه بلا راه بی امید
مادر ! بگو كه در تك این خانه خراب
 گل های آتشین
در باغ دامن تو چه سان رشد می كنند ؟
این خواهر و برادر من آیا
شیر از كدام ماده پلنگی گرفته اند ؟
پیش از طلوع طالع
امشب ستارگان به بستر خون خسته خفته اند
بیدار باش را
 در كوچه های دور
 در شاهراه خلق به او درآورید
 دلخستگان به بستر خون تازه خفته اند

نوشته شده در شنبه 12 شهریور 1384 و 01:09 ق.ظ توسط ساسان

ویرایش شده در - و -



به مناسبت سومین سالگرد مرگ فرهاد مهراد :[شعر نو , ]

فرهاد مهراد

فرهاد مهراد

قبر فرهاد مهراد در فرانسه

نوشته شده در جمعه 11 شهریور 1384 و 01:09 ق.ظ توسط ساسان

ویرایش شده در - و -



شهیار قنبری :[گذر در ادبیات , ]

شهیار قنبری

نوشته شده در جمعه 11 شهریور 1384 و 01:09 ق.ظ توسط ساسان

ویرایش شده در جمعه 11 شهریور 1384 و 02:09 ق.ظ



آن مرغ فریاد و آتش-شفیعی کدکنی :[شعر نو , ]

یك بال فریاد و یك بال آتش
مرغی از این گونه
سر تا سر شب
 بر گرد آن شهر پرواز می كرد
 گفتند
این مرغ جادوست
ابلیس مرغ را بال و پرواز داده ست
 گفتند و آنگاه خفتند
وان مرغ سرتاسر شب
 یك بال فریاد و یك بال آتش
از غارت خیل تاتارشان برحذر داشت
 فردا كه آن شهر خاموش
در حلقه ی شهر بندان دشمن
 از خواب دوشنبه برخاست
دیدند
 زان مرغ فریاد و آتش
خاكستری سرد برجاست

نوشته شده در جمعه 11 شهریور 1384 و 01:09 ق.ظ توسط ساسان

ویرایش شده در - و -



صبح آرزو-هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه) :[شعر نو , ]

تقدیم به همه ی دوستان

خوشا صبحی كه چون از خواب خیزم
 به آغوش تو از بستر گریزم
 گشایم در به رویت شادمانه
 رخت بوسم ، به پایت گل بریزم

نوشته شده در جمعه 11 شهریور 1384 و 01:09 ق.ظ توسط ساسان

ویرایش شده در - و -



خوش به حال غنچه های نیمه باز -فریدون مشیری :[شعر نو , ]

بوی باران بوی سبزه بوی خاك
شاخه های شسته باران خورده پاك
آسمان آبی و ابر سپید
 برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم كبوترهای مست
 نرم نرمك می رسد اینك بهار
خوش به خال روزگارا
 خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
 خوش به حال دختر میخك كه می خندد به ناز
 خوش به حال جام لبریز از شراب
 خوش به حال آفتاب
 ای دل من گرچه در این روزگار
 جامه رنگین نمی پوشی به كام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
 نقل و سبزه در میان سفره نیست
 جامت از ان می كه می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
 ای دریغ از ما اگر كامی نگیریم از بهار
 گر نكویی شیشه غم را به سنگ
 هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

داریوش این شعر را در آلبوم آشفته بازار خوانده است خوانده است
 

نوشته شده در شنبه 5 شهریور 1384 و 01:08 ق.ظ توسط ساسان

ویرایش شده در - و -



كوچه - فریدون مشیری :[شعر نو , ]

این شعر تقدیم به آقا امین که این شعر و درخواست کرده بود:(کورش یغمایی این شعر را در آلبوم ماه وپلنگ خوانده است)

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
 یادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
 ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
 همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر كن
لحظه ای چند بر این آب نظر كن
آب آیینه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كنی چندی از این شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
 تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم كه تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشك در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید كه دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه كشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نه كنی دیگر از آن كوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم

نوشته شده در شنبه 5 شهریور 1384 و 01:08 ق.ظ توسط ساسان

ویرایش شده در شنبه 5 شهریور 1384 و 01:08 ق.ظ



اعتراف - شفیعی کدکنی :[شعر نو , ]

بی اعتماد زیستن
 این سان به آفتاب
 بی اعتماد زیستن
 این سان به خاك و آب
 بی اعتماد زیستن
 این سان به هر چه هست
 از آن همه شقایق بالند در سحر
تا این همه درخت گل كاغذین
 كه رنگ
 بر گونه شان دویده و
 بگرفته جای شرم
 بی اعتماد زیستن
 این سان به چشم و دست
در كوچه ای كه پاكی یاران راه را
 تنها
 در لحظه ی گلوله ی سربی
در اوج خشم
تصدیق می توان كرد
 آن هم
 با قطره های اشكی در گوشه های چشم

نوشته شده در جمعه 4 شهریور 1384 و 02:08 ق.ظ توسط ساسان

ویرایش شده در - و -



هنگامه - فریدون مشیری :[غزل , ]

ای دل لبریز از شوق و امید
كاش میدیدی كه فردا نیستیم
كاش میدیدی كه چون پنهان شدیم
در همه آفاق پیدا نیستیم
گرچه هر مرگی تسلی بخش ماست
كاندر این هنگامه تنها نیستیم
بدتر از مرگ است ان دردی كه باز
زندگی میخندد و ما نیستیم
 

نوشته شده در جمعه 4 شهریور 1384 و 02:08 ق.ظ توسط ساسان

ویرایش شده در - و -